تبليغاتX
ღ♥ღ دختر خاکستر نشینღ♥ღ


ღ♥ღ دختر خاکستر نشینღ♥ღ

بالم را با خود ببر تا راحت به مقصد برسی حالا که همراهی من را نمیخواهی

قبل از ازدواج:

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟

پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟

پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟

پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟

پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟
!
پسر: بله
.
دختر: عزیزم!

بعد از ازدواج:

کاری نداره! از پایین به بالا بخون!

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط .ღسونیا.ღ| |

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گل ها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بردارد.

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط .ღسونیا.ღ| |

سلامممممممم عسیسانم

خب دوباره بعد از مدت زیادی وبلاگ آنتی بوی هام دوباره راه اندازی شد

یه سری بزن بدت نمیاد

http://antiboyss.blogfa.com/

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط .ღسونیا.ღ|

وقتی گریبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید


وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید


من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدوعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه عاشقی و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 عشق

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط .ღسونیا.ღ| |


Design By : Night Skin